تبليغاتX
@--- ذهنیت بیمار یک دختر احمق ---@

@--- ذهنیت بیمار یک دختر احمق ---@

....

کمک!!!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!!!!!!!!!!!!

یادم نمیاد آخرین بار کی آپ کردم!!!چه خبرااااااااااااا؟خب من بگم اول:چهارمین سالسه که دارم کنکور میدم و هنوز پشت کنکورمماشالا... امیر جونم هم که امسال میخواد کنکور بده!سخت در حال درس خوندنه!دیگه...... واقعا دیگه هیچی!!! البته هیچی که نه یه کم خصوصیه نمیشه گفت!ولی خودم یه ذره پیشرفت هم تو زندگیم نکردمفقط پیر تر شدم!

دلم میخواد یکی کمکم کنه!کمک که نه!راهنماییم کنه!سخت گمراه شدم!اصلا نمیدونم با این اوضاع آیندم میخواد چی بشه!؟یکی که بی چون و چرا حرفاشو قبول کنم!گفتم که خیلی گمراه شدم!به سختی حرف کسی رو قبول می کنم!اکثر حرفا برام مسخره و خیلی احمقانس!گر چه خودم هم یه احمقم!به قول خواهرم احمق بالفطره!

منتظرتونم....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:27  توسط idiot.girl  | 

!!!!!!

سلام

نمیدونم،دلم گرفته!

افتادم یاد چند سال پیش!یه چیزی هست که عذابم میده،اما نمی دونم چی؟دلم میخواد با یکی حرف بزنم اما حتی نمیدونم چی بگم!

اووووووووه خیلی وقته هیچ پیشرفتی نکردم!!!!!شاید این عذابم میده!خیلی چیزا رو از دست دادم،اما الان یه چیزی رو دارم که با هر چه قبلا داشتم عوض نمیکنم!اما بازم یه حسی تو دلم هست که نمیدونم چیه؟؟؟؟؟؟

دلم واسه خدا تنگ شده.دوس داشتم کنارم بود بغلش میکردم،نگاش میکردم،شایدم گریه میکردم!نمیدونم چمه!!!!!!!!!اما مطمئنم یه چیزی کم دارم که اینقدر بی قرارم!ولی بازم خدا رو شکر که یه عشق بزرگ دارم.خدا رو شکر....

دیگه نمیددونم چی بگم.دیگه هیچی.ولی بازم خدارو شکر.مطمئنم یه روزی  یه جایی  یه کسی  یه چیزی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 2:11  توسط idiot.girl  | 

درخت بخشنده(شل سیلور استاین)

the giving tree

once there wasa tree ....

and shi loved a little boy.

and every day the boy would come

and he would gather her leaves

and make them in to crowns and play king of the forest

he would climb up her truk

and swing from branches

and eat apples.

and they would play hide-and-go-seek

and when he was tired he would sleep in her shade.

and the boy loved the tree....

very much.

and the tree was happy.

but time went by.

and the boy grew older.

and the tree was often alone.

then one day the boy come to the tree

and the tree side"come'boy'come and climb up my trunk and swing from branches and eat apples and play in may shade;and the happy."

I am too big to climb and play;"said the boy.

"I want to buy things and have fun.

I want some money.

Can u give me some money?

"I'm sorry"said the tree "but i have no money.

I have only leaves and apples .

take my apples.boy.and sell them

in the city .then you will have mony and you will be happy."

and so the boy climbed up the tree and gathered her apples and carried them away.

and the tree was happy.

but the boy stayed away for a long time ....

and the tree was sad.

and then once day the boy come back

and the tree shook with joy and shi saide;"come'boy'come and climb up my trunk and swing from branches and eat apples and play in may shade;and the happy."

"I am too bosy to climb trees"

said the boy.

I want the house to keep me warm."

he said.

"I want a waife and i want children and so i need a house?"

"I have no house"said the tree.

"the forest is my house

but you my cut cut off my branches

and build a house.

then you will be happy."

and so the boy cut off her branches and carried them away to build his house.

and the tree was happy.

but the boy stayed away

for a long time.

and when he come back

the tree was so happy

she could hardly speak."come boy; she wespwrwd

"come and play"

"?I am too old and sad to play"

said the boy.

"i want a boat that will take me far away from here.

can you give me a boat?"

"cut down my trunk and make a boat"

said the tree.

"then you can sail away ...

and be happy."

and so the boy cut down her trunk

and made a boat and sailed away.

and the tree was happy ....

but not really.

and ofter a long time the boy come back again.

"I am sorry ;boy"

said the tree "but i have nothing left to give you__

My apples are gone "

"my teeth are too weak for apples"said the boy.

"my branches are gone"

said the tree.you cannot swing on them__"

"I am too old to swing on branches"said the boy.

"mytrunk is gone "said the tree.

"you cannot climb__"

"Im too tired to climb "said the boy .

"I am sorry"sighed the tree.

"Iwish that i could

give you something ....

but i have nothing left.i am just an old stump.i am sorry ...."

"i dont need very much now"

said the boy

"just a quiet place to sit and rest"

"well"said the tree

straightening herself up

as much as she could

"welland old stump is good

for siting anr resting.

come boy sit down.

sit down and rest."

and the boy did.

and the tree was happy.

"the end"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 5:7  توسط idiot.girl  | 

بی عنوان

سلام

اووووووووووه خیلی وقته که وبلاگو این چیزا رو کنار گذاشته بودم!!!!!!!!!یادش به خیر!عجب دورانی بود.حالا که نوشته هامو میخونم می بینم عجب بچه ای بودم!الانم هستم اما نه به اندازه قبل.

خیلی چیزا تو ذهنم هست اما حس نوشتن نیست.کاش یکی بود اینجا من واسش می گفتم اون تایپ میکرد.آقا حسش نیست ادامه بدم.خوابم میاد نه نمیآد نمیدونم!!!! همچی گردنم درد میکنه صورتم میسوزه سردمه سرررررررد!!!

کاشکی بارون بیاد برف زیاد بیاد که با امیر بریم برف بازیخیلی حال میده!

۴۱ دقیقس که همین طور به این مانیتور نگاه میکنم و همین قدر تونستم بنویسم!!!کاریش نمیشه کرد هیچی نمیآد تو ذهنم بی خیال بای

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3:26  توسط idiot.girl  | 

چرا من؟

آرتور اش قهرمان افسانهای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت با تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد.طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:"چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطر ناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش در پاسخ این نامه چنین نوشت:"در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.حدود پنج میلیون از آنان بازی را به خوبی فرا میگیرند.از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزندو شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت کنند. پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی راه میابند.پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات ویمبلدون را میابند. چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه میابند و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام بهترین تنیس باز جهان را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرامن؟"و امروز وقتی که دردمی کشم بازهم اجازه ندارم که از خدا بپرسم:"چرا من؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:26  توسط idiot.girl  | 

سال نو مبارک

خارج از همه حرفای تکراری سال نو مبارک. 

آموختن آسان نیست،خستگی هر آن در کمین است،آزرده می شوی احساس شکست می کنی،شکست می کنی که رها کنی و بگذری،می خواهی بر کناره روی و وانمودکنی که نیافتاده ای،اما نه.....

تو بازنده نیستی که یک مبارزی.پیش از اینکه برنده شویم باید بازنده شویم،باید گاه بگرییم تا روزی بخندیم،باید روزی آزرده شویم تا روزی توانمند شویم.

اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:47  توسط idiot.girl  | 

مطمئن باش!!!

یه روزی

                               یه جایی

        یه طوری                                             یه وقتی

                                                   یه کسی

  یه چیزی....

                                                                            صبر داشته باش...

                                                                            صبر داشته باش...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:48  توسط idiot.girl  | 

مسابقه

به ۱۰ نفر از دوستانی که حدس بزنن من امسال کنکور قبول میشم یا نه جایزه ویژه میدم به جان خودم 

تبصره:تا ۱۸ روز دیگه فرصت دارید

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:26  توسط idiot.girl  | 

عجب خری بودم ها!

اااااااااااوووووووووووه خیلی خوشحالم

دیگه اون افکار ضدو نقیض سورئالیسمی گور خودشو گم کرد

ولی الان بدجور افتادم رو دنده لج بازیدوس دارم حال همه رو بگیرم

دارم از خودم تعجب میکنم به بعضی از قابلیتهای مسخرم پی ردم که به طور کامل خود را کف بر نموده ام

عجب چیزی گفتم موش ما را بخورد برای نکته های جالبی که بلغور می نماییم

خب دیگه من برم تا ننم چوب در آستین ما فرو نبردهما برویم پی فکس کردن و سس مایونز خریدن

                                            راستی  خیلی دوستون دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 15:52  توسط idiot.girl  | 

sorry

من نمی دونم این آهنگ چیز شعرو کی گذاشته رو وب لاگ من؟

بد بختی بلد هم نیستم آهنگ رو عوض کنم

خلاصه تا وقتی که این آهنگ هست من شرمنده

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:17  توسط idiot.girl  | 

!!!!!!!!!!!!

فکرم درد میکنه .دلم یه بسته دیاز پام می خواد. به شدت خوابم میآد.بوی گند این میوه های گندیده اطرافم اعصابمو بیشتر خورد میکنه.اما حال ندارم یه قدم اونور تر برم.دارم فکر می کنم که ...............اصلا فکر نمی کنم .من برم دیگه دارم میمیرم.برام دعا کنید که آرامش داشته باشم.

                                                                                                       همین

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 1:21  توسط idiot.girl  | 

خوابم میاد...............

اصلا حال و حوصله تایپ فارسی رو ندارمخوابم می آد. خودم تک و تنها هستم خونه .دلم واسه امیر بیشتر تنگ شده .از رضا هم خبری ندارم . چه دورانی بود صبح تا شب با هم می چتیدیم.امیر چقدر دلم واسه اون روزا که صبح تا شب می چتیدیم تنگولیده.چقدر فاز میداد .چقدر می خندیدیم .خیلی وقته از ته قلبم نخندیدم .روزای سگی دارن میرن و می آن. اون روزا چقدر خوش بودیم .بیخیال عالم و آدم .امیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر کاش الان آن بودی.کلی حرف دارم برات.

مهران  جمشید دیگه حالم به هم میخوره از این کامنتایی که میذارین.مهران واقعا برات متاسفم که اصلا ظرفیت هیچ چیزی رو نداری به نظر من باید خودتو یه نگاهی کنی .به زندگیت برس این حرفای بچه گانه رو تمام کن.

گشنمه.دلم یه استیک توپ میخواد.اها راستی تو این مدت یه تعدادی کتاب خوندم .اگه اهل کتاب هستید حتما بخونید.

جاناتان مرغ دریایی

وقتی نیچه گریست

راز داوینچی

روی ماه خداوند رو ببوس

رویای راستین

اگه کتاب خوب سراغ دارین حتما به من بگید .اکثر وقتم تو این مدت به پای مسافرت های تنهایی و کتاب خوندن گذشت و داره می گذره.حوصلم سر رفته از بس افکار این و اونو خوندم .به خودم که نگاه میکنم میبینم هنوز هیچ راهی رو انتخاب نکردم.دیوانه کنندس.اینم یه جور زندگی کردنه دیگه بهش عادت کردم.الان از پنجره رو به روم برج میلاد(گیشا) رو میبینم همه چراغاش روشنه.دوس داشتم اون بالای بالاش بودم .از ته دلم یه نفس عمیق بکشم.

خوب دیگه برم یه چیزی کوفت کنکم.بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 20:59  توسط idiot.girl  | 

حالم سگیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جمعه کنکور دارم برام دعا کنید حال و روز خوبی ندارم

امیر   رضا دلم براتون یه ذره شدهخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:11  توسط idiot.girl  | 

......................

نمی دانم ولی یه جورایی گور پدر این زندگی...

از همه چیز خسته شدم از همه چیز از همه کس از همه عالم و آدم

از این همه دورو بازی خسته شدم, دیگه نایی ندارم که این همه زشتی رو ببینم ,دیگه حتی نمی تونم چشمام رو ببندم و بدیها رو نبینم ,با چشم های بسته هم احساسشون می کنم

از زندگی کردن خسته شدم از این همه نفس کشیدن .دوس دارم جلو فکر کردنمو بگیرم.دستمو روی مغزم بذارم و نذارم به هیچ چیز فکر کنه .

می خوام یه اعتراف کنم ,یه اعتراف صادقانه:

---------------------------------------من به پوچی رسیدم----------------------------

اینقدر پوچ که حتی خدای خودمو نمیبینم .گمش کردم.دوس دارم بلند لند گریه کنم از همه چیزو همه کس متنفرم .دوس دارم هیچ کس منو نبینه .میخوام تنها باشم .میخوام تنها نفس بکشم

از زندگی کردن خسته شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 1:18  توسط idiot.girl  | 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

                                     ...........................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:43  توسط idiot.girl  | 

خدا =آرامش مطلق

خدايا!

ذهنم پريشان است،

قلبم بيقرار است،

افكارم شوريده اند و

درمانده ام.

پس رشته زندگي ام را

به دست هاي امن تو مي سپارم

آنگاه طوفان مي خوابد

و آرامش تو حكم فرما مي شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:56  توسط idiot.girl  | 

شبا وقتي به ستاره هايي كه تو سياهي شب برق ميزنن نگاه مي كني مثل آرزوهاي كوچيك و بزرگ من و تو به نظر دور ميرسن اما اگه به سمتشون يه قدم برداري ميبيني اين راهي كه خيلي دور بود يهو نزديك ميشه . وقتي به سمت آرزوهات پر ميكشي آرزوهاتم بال درميارن مي پرن به سمت تو تا اينكه يه روزي يه جايي همديگه رو ملاقات مي كنين.

يه لحظه چشماتو ببند. برو تو كهكشان آرزوهات.به ستاره هاش نيگاه كن. آخرين آرزويي كه داشتي به ياد بيار.اگه يادت رفته نترس. سعي كن به ياد بياري.از خودت بپرس چقدر واسه رسيدن به آرزوت راه رفتي. چقدر تلاش كردي تا بهش برسي.اگه يه صداي مزاحمي بدقلقي كرد وگفت:اي بابا از تو گذشته كي هال داره يا هر صدايي كه ميخواست تو رو از رفتن نااميد كنه.قضاوتش نكن. بذار اون صدا كه تو گلوت گير كرده هر چي دل تنگش ميخواد بگه.باهاش مهربون باش. بذار حرفاشو بزنه.وقتي باهات درددل كرد خودش اروم ميشه.اون وقت تو مي موني يه دل پر ازآواز...

 حالا با من همراه شو!كي ميدونه آرزو چيه؟كي ارزوها رو تو دل ما ميكاره؟كي آبش ميده؟چرا هيچ دلي نيست كه بدون آ رزو باشه؟شايد ارزوها مي يان تا من وتورواز تكرار و روزمرگي دربيارن.مي ان تا دست ما رو بگيرن.تاتي تاتي كنان تا شاهراه زندگي راه ببرن.شايد ميان تا به هر رنج وغم ومصيبتي يه چاشني بزنن تا حتي دردوغصه هم مزه دار بشه. از گلوي ما بره پايين.شايد مي ان تا وقتي از راه مونده مي شيم به ما قوت وجون راه رفتن بدن .وقتي بچه بودي يه كودك شيطون تو دلمون پا مي كوفت مي گفت اينو مي خوام اونو مي خوام وقتي بزرگتر شديم اون كودك بازيگوش تودلمون گم شد.انگار يادمون رفت چطور مثل بچگي اون سيب قرمز و بزرگ رو بخوايم.آرزو كردنو فراموش كرديم.شايد هم جرات داشتن هر چيز خوبي رو از دست داديم.يه پرده تاريك فاصله بود.انگار بهترين ها ديگه سهم ما نبود.از ترس نرسيدن به ارزوهامون به سمتشون نرفتيم خودمونو زديم به كوچه علي چپ.اي بابا...ماكجا واين كجا.به همين سادگي تسليم ياس و نا اميدي شديم.

 غافل از اينكه اول از خواستن يه خروس قندي يا يه عروسك مو طلايي يا يه خرس قهوه اي شروع ميشه بعد آرزوي رفتن به يه مدرسه خوب قبول شدن تو كنكور داشتن يه شغل آبرو مند دكترو مهندس شدن و...تا ميرسه به روياي يه خونه با صفا يه ماشين صفر كيلومتر...

 وقتي آرزوها خودشونو تو دل ما جا كردن كم كم ميل خواستن تورگاي ما بيدار ميشه!شوق زندگي تو قلبمون نفس ميكشه هوس زندگي كردن زير پوستمون گزگز ميكنه اگه آرزوها نبودن نمي دونستي واسه چي از خواب پا ميشي؟واسه چي درس ميخوني؟ واسه چي ورزش ميكني؟واسه چي ميري مطب مريضارومعالجه ميكني؟واسه چي شعر ميگي ونقاشي ميكني؟همه چي واست پوچ ميشد.اگه آرزوها نبودن تا يه غمي ميومد سراغت تا عزيزي از عزيزانت پر مي كشيد وميرفت.هميشه عزادار بودي.زندگي واست ميشد ايستگاه آخر.ميرسيدي به ته خط اما نظر زندگي اين نيست.زندگي مثل يه روح عاشق ميره توجونت بيدارت مي كنه.تا مبادا نفس كشيدن يادت بره.فراموشي هر مصيبت و بلايي شاهكار زندگيه.تا مبادا كه خوابت ببره.واسه همينه كه آرزوهاي كوچيك وبزرگ مثل ستاره ها تو دلت چشمك ميزنن.از هوس خوردن يه بستني به حالت مياره تا روزي كه دلت يه يار ميخواد يه ياري كه يادش زندگي رو به يادت بياره.تو رو از اين سراشيبي بالاببره.يه نگاه عاشقانه تو چشات جا بذاره! 

 يهو ميبيني زندگي بعد از هر سختي وبلا وگرفتاري باز ادامه داره.ميتوني از اون به بعد به همه چيزعاشقونه نيگا كني. بعد از اين هر وقت تو خيابون راه مي ري صداي باد مثه پيغام يارت آشناس. بوي دريا تو رو از خودت مي دزده.چشات به شب ميگه نيا كه ميخوام تا صب بيدار بمونم.با يه حس تازهاي به ما نيگا ميكني.ماه كه حالا خيلي باهات خودمونيه بهت لبخند ميزنه!وقتي كسي بهت بدي ميكنه ميتوني ببخشيش.مي گي اي كاش بتونم كمي از نگاه تازه بهش غرض بدم.

 واسه مورچه اي كه از جلوت رد ميشه راه باز ميكني.هر اتفاق كوچيك واسه تو مثه يه بهانه بزرگ براي خوش بختيه!

وقتي شادي مث يه غزل تو روحت بخوني ميتوني آرزوهاتو هر چي باشن باور كني.ميدونم شاي از ياد خيلي آ رفته .يادمون رفته بالا رفتن از درخت چه مزه اي مي ده.شايد خيلي جدي شديم رفيق!انگار ديگه تو خوابم جرات پرواز كردن نداريم.زندگي تو قاب جا نمي گيره.اگه بتوني با آرزوهاي بزرگت دنيا رو مث خونه خودت بدوني اون وقت ميتوني قدماي بلندي واسه رسيدن به آرزوهات برداري!اما اگه فكر كني دنياي تو فقط خونه كوچيكته يا اتاقت تو اداره يا همون دكه روزنامه فروشي اون وقت تو خونه خودتم نمي توني حتي يه قدم به سمت آرزوهات برداري.

 ما با آرزوهامون متولد مي شيم. با اونا بزرگ ميشيم ورشد مي كنيم. از آرزوهاي هركس ميشه فهميد چقدرشاده چقدر غمگين.اميدواره يا نا اميد.ميشه پي برد چقدر به نبض زندگي نزديكه چقدر دور.حركت رو به جلو نشوني داره. نبايد بترسي. گاهي چند تا چروك زير چشم.گاهي چند تار موي سفيد.گاهي قدي كه كمي خميده.ولي اين نشوني ها نبايد به دلت بد بياره. چرا كه همه اين نشونه ها اين نويد رو بهت ميده كه تو رشدكردي حركت كردي از هم مهم تر زندگي كردي.

اون كبوتري كه تو افق گم شد شايد يه روزي آرزوي يه پرنده اي بوده كه دلش ميخواسته بپره !ولي بال پريدن نداشته ميخواسته اوج بگيره اما توان وقدرت رفتن نداشته. 

 باروني كه يه ريز داره مي باره.باروني كه هميشه ترانه هاش تازس شايد يه روزي آرزوي يه تيكه زمين خشك بوده.واسه ابر شدن واسه باريدن واسه تر شدن.

تو هم آرزو كن هر چي دلت ميخواد بخواه.فقط يادت باشه نترسي بهترين ها رو بخواه.چند فصل از عمرت به گله وشكايت وزاري گذشت؟

چرا هميشه طلبكاري جونم!پاشو كه تا زنده ايم واسه حركت كردن دير نيست. يه تابستان ديگه اومده و داره مي زنه به چاك.يه تابستون كه ميتونه تو همه سالاي زندگيت مثل يه اتفاق خوب بدرخشه!واسه تويي كه آرزوهاتو باور داري يه سكوي پرتاب تو راهه!ازش بپر شيرجه بزن تو رودخونه زندگي كه ته نداره!

 همه ما رفقا گاه و بيگاه از كوچه پس كوچه هاي بيقراري رد ميشيم.از بيقراري نترسيم بيقراري بهتر از بي تحركيه .بيقراري يعني ميخواي به اوضاع دور برت سرو سامون بدي. تو فكر آباد كردن شرايطي.بي خيال نيستي.واسه بهتر شدن تو راهي!

 اولين كار وقتي بيقراري اينه كه آرزوهاتو بنويسي.واسه رسيدن به يكي از آرزوهات يه كاري كن. شايديه نامه يه تلفن يه اعتراف ساده وخودموني ياخوندن يه كتاب يا پوشيدن كفشاي ورزشيت قدم اول باشه.وقتي آرزوهاتومي نويسي قدرتت واسه رسيدن به اون دو برابر ميشه.ميتوني به فكرو خيالت نظم و ترتيب بدي تا بدوني از كجا بايد شروع كني.ولي زياد درباره آرزوهات حرف نزن. چون قدرتت كم ميشه. حرف زدن درباره روياهات از عطشت كم ميكنه.بي حال ميشي از همين الان نوشتن آرزوهاتو شروع كن وكافيه اراده كني.كافيه با تمام وجودت بخواي. به اراده فرصت بده تا خودشو نشون بده.قدرت خواستن جادو مي كنه.ميتونه از يه كلمه يه غزل بسازه! ميتونه از يه قطره آب يه دريا بسازه.باور كن كه ميتوني.اين تلقين نيست.اعتمادوامكان وباوره.اگه باور كني همه راههاي دور برات نزديك ميشه.همه نبايد ها بايد ميشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:49  توسط idiot.girl  | 

چقدر به خدا نزدیکی؟

 

 

 

تا حالا شده که احساس کنی که دیگه نمی تونی تحمل کنی,دیگه تحمل این همه سنگینی رو نداری دوس داری یه جا بشینی و از ته دل هق هق گریه کنی یه لحظه هایی که می خوای رها شی از همه چیز دوس داری به همه چیز پشت کنی حتی به خودت .

بگی خسته شدم دیگه نمی خوام, نمی تونم ادامه بدم ...چشماتو ببندی و یه فریاد تز ته دل بکشی بگی آخه خدا کجایی؟!پس کو؟پس کو این خدا؟چرا نمی بینمت ؟چرا احساست نمی کنم؟چرا کمکم نمی کنی؟مگه تو خدای من نیستی ؟مگه تو منو دوس نداری ؟پس چرا به حرفم گوش نمیدی؟!

 داد بزنی بگی خدا من می خوام زندگی کنم ؛ اما نمی تونم...

احساس می کنی دنیا اینقدر کوچیک شده که دیگه حتی جایی هم برای تو نداره فقط میگی خدا چرا منو اینجا رها کردی؟آخه کجایی......؟

قلبت شکسته بد جور هم شکسته .دیگه حتی نفس کشیدنم برات سخت می شه.چشماتو میبندی شاید بتونی خدا رو پیدا کنی....

راستی چرا ما اینقدر از خدا دوریم؟چرا باید مدتها بگردیم تا یه نشونی از خدا پیدا کنیم؟مگه به غیر از اینه که هر چیزی که اطرافمونه نشانه های خداس؟چرا ما اینارو نمیبینیم؟همیشه گواه بودن خدا اینه که اونطور که ما دوس داریم باشه.

یه لحظه آروم باش... به خودت نگاه کن به اطرافت...به غیر از اینه که ما هر چی داریم از خداس ؟

درسته یه لحظه هایی تو زندگی هست که تمام وجودت خدا رو صدا می زنه .ازش کمک می خوای ازش خواهش می کنی گریه میکنی ولی چیزی نمیبینی..

 اما شاید تو این موقع ها اینقدر نا امیدیم به قدری به درای بسته نگاه میکنیم که هیچ وقت در باز رو نمیبینیم

 ولی یه وقتایی همین ندادناش همین دیر دادناش دلیل بودن خداس 

چرا ما اینقدر خود خواهیم که فقط می خوایم خدا برای ما باشه مگه اون دل نداره مگه به غیر از اینه که هر چی تو این دنیا هست گذاشته برای من و تو؟

 چرا فراموش میکنیم که این خدا نیست که این نابرابری ها رو به وجود می آره بلکه ما خود آدمها هستیم که رو دل همدیگه پا می ذاریم,حق همدیگه رو تباه می کنیم,مگه این خدا نبود که گفت تمام آدمهای روی این کره زمین به اختیار خودشون زندگی کنن-مگه نگفت آزاد باشید,زندگی کنید,لذت ببرید,شکر کنید...

چرا فراموش کردیم همه این نا برابری ها و مبارزه ها و تلخی ها و نا کامی ها حاصل رفتارو کردار ما آدماس؟

 حالا نگاه کن...خدا همین جاست به همین نزدیکی,نه فقط حالا بلکه در تمامی لحظه ها.

 بیا صداش کنیم .ازش کمک بخوایم .اما بذاریم خودش با راه خودش ما رو کمک کنه .بیا بهش توکل کنیم و بقیه کارها رو به خودش بسپاریم وهر چی در مقابل این درخواست بهمون بخشید صمیمانه ازش تشکر کنیم و یادمون باشه از کسی کمک خواستیم که امین ترین,صادق ترین ,قدرتمند ترین,بخشنده ترین و خیر خواه تراز اون هیچ کجا وجود نداره.اونی که هیچ وقت تنهات نمی ذاره  و مطمئن ترین کسی که همیشه هست و در خواستمونو رد نمیکنه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 19:34  توسط idiot.girl  | 

آدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

آدم چند تا راه بايد رفته باشه،

تا بهش بگن مرد شدي؟

آدم چند بار بايد به بالا نگاه كنه؟

تا آسمون رو ببينه؟

آدم چند تا بايد گوش داشته باشه،

تا صداي گريه مردم رو بشنوه؟

چقدر بايد مرگ و مير  پيش بياد تا بشه فهميد،

كه خيلي ها مردن؟

 مردم چند سال بايد صبر كنن،

تا بذارنشون آزاد باشن؟

  آدم چند بار مي تونه سرش رو بر گردونه،

و وانمود كنه كه چيزي نميبينه؟

آدم چقدر باید توی سفر باشه

 تا بتونه روزی یه زندگیه آروم داشته باشه؟

چند نفر باید قربانی شن

 پیش از اینکه ظلم و ستم برای همیشه نابود شه؟

آدم چقدر باید بفهمه

تا احساس کنه زندگی کرده؟

آدم چقدر باید برنده باشه

تا قهرمان بودن رو احساس کنه؟

آدم چند بار باید به خدا برسه

که هیچ وقت فراموشش نکنه؟

آدم باید چقدر دلیل داشته باشه

تا بتونه اونطور که دوس داره زندگی کنه؟

                     

                                                           ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:23  توسط idiot.girl  | 

مائده های زمینی(آندره ژید)

ناتانائیل آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی .هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد .همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند,مارا از خدا بر میگرداند .

ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمیدانیم همچنان که در انتظار او به سر می بریم , به کدام درگاه نیاز آوریم. سر انجام اینطور نیز میگوییم که او در همه جا هست ؛هر جا و نایافتنی است.

به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد.خدا همان است که پیش روی ماست.

ناتانائیل؛ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری...

ناتانائیل, من شوق را به تو خواهم اموخت ؛اعمال ما به ما وابسته است,همچنان که درخشندگی به فسفر.درست است که اعمال ما ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است.

برای من خواندن اینکه شن ساحل ها نرم است کافی نیست:می خواهم پای برهنهام این نرمی را حس کند.معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد ,برای من بیهوده است

.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:21  توسط idiot.girl  | 

زندگی.....

ما انسانها روی این زمین خاکی , هر کس به دنبال هدفی ,شاید هم بی هدف

اسم انسان روی ماست .به آدمهای اطرافم نگاه می کنم ,دیگه هیچ کس جرات نداره خودشو اونطوری که هست نشان بده.هر کس به دنبال نقابی تا خودش رو پشت اون بندازه ,هر کس به دنبال یک صورتک برای خودش .

زمان میگذره خیلی استفاده می کنند به اون هدفی که میخوان میرسن در حالی که خیلی از ما فقط به دنبال یک بودن نه چندان با ارزش هستیم .وقتی که به خودمون میایم انتظار داریم به جایی رسیده باشیم .اما نه... زمان همچنان میگذره و فقط در حسرت گذشته میشینیم و اگرها و اگرها و اگرها .....

راهی نیست که یک شبه به همه اون چیزایی که میخوایم برسیم بهترین راه پیدا کردن یک نقاب یا صورتکه. میتونی اونو رو صورتت بذاری هر طرحی که خواستی روش بکشی درست مثل یک بوم نقاشی .هالا به هر چی که بخوای میرسی یک رسیدن دروغین .

از بودن خودمان لذت نمی بریم هیچ وقت به خودمون نگاه نمیکنیم ببینیم کی هستیم؟اینو می دونم که انسان هر کاری که بخواد-هر کاری- انجام میده .ما همیشه به دنبال راحت ترین راه هستیم .مطمئنم که روزی از نگه داشتن این نقاب دروغین خسته میشیم .روزی هم میرسه که باید اونو بذاری زمین دیگه نایی نداری که اونو نگه داری .....اونوقته که خودتو نابود میکنی درست مثل کسی که راه تنفسش رو می بندند .

هیچ کس نمیخواد اونطوری زندگی کنه که دوس داره اون طوری که به آرامش میرسه همه می خوایم تو یه مسیر باشیم ,همه مثل هم .همه تو زندگی همدیگه سرک میکشیم . می خوای اونطوری باشی که همه بگن ابن بهترین زندگی رو داره باید از سوی دیگران مورد پذیرش قرار بگیری همیشه خودت رو در گرو دیگران میذاری.............

زنگی پر از دروغ و فریب شده.هیچ اعتمادی در بین نیست .دیگه حتی دوست داشتن هم دروغ شده .دیگه یادمون رفته که می تونیم بخندیم ؛ میتونیم آزادانه نفس بکشیم .دیگه به جایی رسیدیم که حتی خدا رو هم داریم کم کم فرا موش میکنیم .شاید هر روز به یادش باشی اما هنوز در بودنش شک داریم حتی دیگه یادمون رفته که می تونیم به خدا توکل کنیم دیگه به خدا پناه نمی بریم به یه مشت آدمک عادت کردیم

دیگه روراست بودن صادق بودن سخت ترین کار .آدم بودن انسان بودن هم سخت شده انسانیتمون رو به کم ارزش ترین بها می فروشیم ....فقط به ظاهر نگاه می کنیم .ما زندگی کردن هم فراموش کردیم .خودمون رو به فراموشی سپردیم .شاید از این آمدن و رفتن از این همه بودن از این بی سر انجامی خسته شدیم ؟؟؟شاید ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:2  توسط idiot.girl  | 

واقعا فکرم کار نمیکنه....

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم . از کدام موضوع...از کدام فکر اینقدر فکرم آشفتس که ساعت ها فکر می کنم و نمی فهمم به چی فکر میکنم .وقتی که می خوام فکرمو از ذهنم خارج کنم نمیدونم چطوری به چه روش.....

خیلی سخته نمی خوام حرفامو طوری بنویسم که قابل قبول همه باشه یا بخوام حرفامو تحمیل کنم.حرف زدن خیلی سخته فقط میخوام طوری باشه که قابل فهم باشه.

هیچ فکری نیست؛ هیچ دنیایی نیست؛هیچ نیست ...................نمیدونم تا حالا به پوچی فکر کردین یا نه؟ یه حس خالی بی حس همه این تصور رو دارن که پوچ بودن یعنی وجود نداشتن؛یعنی بی ارزش بودن یعنی بی استفاده و بی مصرف بودن یعنی یک جا نشستن و زندگی نکردن در حالی که نمی دونیم خیلی از ما در حال بودن در حال زندگی کردن در حال نفس کشیدن به دنبال یک هدف گنگ ونامفهوم یک تلاش مرموزو بی سر انجام به دنبال هیچ بودن ......... برای رسیدن به پوچی تلاش می کنیم.همیشه دنبال یک چیز پر هستیم ؛یک احساس سنگین؛یک بودن هجیم....

وقتی که به خودت میآی وقتی که به زندگی نگاه می کنی وقتی که میبینی هستس در حالی که تو کوچکترین و کوچکترین عضو از این جهان بزرگ هستی ...بودن در کنار این همه... نمیخوام بگم خوب نیست اما سخته .وقتی که به بودن فکر میکنم لحظه ای از بودن می ترسم ,دوس دارم در دورترین نقطه تاریخ؛جایی که هیچ کس نفس نمی کشه خودم رو پنهان کنم.

"هر کس را نه بدانگونه ای که هست احساسش میکنند...هر کسی ,به اندازه ای که احساسش می کنند هست"

بودن تو زمانی معنا پیدا میکنه که دیگران تو رو احساس کنند.هستی وجود داری ,ولی تا زمانی که شخص دیگری تو رو نشناخته دچار نبودن دچار بی وزنی هستی همیشه حرف هایی هست برای نگفتن .حرف هایی که در وجود آدمی شکل میگیرندو تا ابد همونجا می مونن.ناشناس و در نیافتنی ...حرف هایی که به زندگی آدمی جهت میدن .حرف هایی که با نگفتن معنا پیدا میکنند.

"حرف هایی است برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد"

خیلی از ما آدم ها وقتی به جایی میرسیم وقتی که احساس میکنم که این جسم و این فکر ما در بین همه ارزش داره و یا به عبارتی به یک بودن سنگین میرسیم دچار غرور مشیم و برای بودن فریاد میزنیم -من هستم,من وجود دارم- همه وجود دارن و هستن مهم اینه که وقتی به جایی رسیدی وقتی که به اون بودنی که میخوای رسیدی خودتو گم نکنی وقتی که آدمی به پوچی میرسه یه قلب صاف داره دیگه هیچ عبایی از گفتن نبودن نداره .گاهی وقت ها برای رسیدن به بودن و از همه مهم تر انسان بودن باید به پوچی رسید .وقتی که در نقطه مقابل بودن قرار گرفتی وقتی که از پوچی گذشتی به بودنی می رسی هیچ وقت خودت رو فراموش نمیکنی و از بودن لذت میبری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:58  توسط idiot.girl  |